برچسب:
نویسنده: سجاد اکبری
منتظرت ماندم اما جاده تمامی نداشت منتظرت ماندم اما... این بی مهابای زندگی از حال دلم چه می فهمید...
برچسب:
نویسنده: سجاد اکبری
... به هر بهار ناخواستهای که می رسید
زیر لب می گفت
مرگم را نگه دار
تا با تو به ساعت موعودش برسم
به امید وصال آن میعادگاهی که فقط تو می داني و من
و تمام آن آرامش عجیبي که بارها به خوابمان آمده است
وقتی که ثانيه اي چشمهايت را مي بندي
تا در همان ساعت موعود
خالي آن دستهای کوچک تنهایی را
درک حسي از جنس آزادگي لبريز کند...
برچسب:
نویسنده: سجاد اکبری